دکتر احسان نراقی

بخش دوم و پایانی

در  بخش نخست  آمد که این نوشتار خلاصة ملاقات ۲۲ آبان ۱۳۵۷ دکتر نراقی با شاه است که در آن از چند مقوله گفتگو شده است: تأثیر بسیار منفی جشنهای دوهزارو پانصدساله، دیدگاه ژان پل سارتر، خوشحالی بعث عراق از  رفتن امام  به فرانسه و  نفوذ گسترده ایشان در جهان.
اینک ادامه مطلب را پیش رو دارید:
***
شاه پرسید:  «اطرافیان خمینی چه کسانی هستند؟ آیا شما افراد نزدیک به او را می‌شناسید؟»
ـ من دو نفرشان را می‌شناسم؛ چون خودم آنها را به عنوان بورسیه به فرانسه فرستادم و اکنون از نزدیکان او هستند.
ـ «چگونه و از چه زمانی اینها طرفدار خمینی شده‌اند؟»
ـ دو نفری را که برایتان می‌گویم، از میانه‌روترین مصدقی‌ها بودند. آنها همیشه گرایش‌های اسلامی داشتند؛ اما نه تا حد تعصبی شدید. آنها در مؤسسه تحقیقات اجتماعی که من قبل از رفتنم به فرانسه مسئول آن بودم، کارآموزی و تحقیق کرده بودند. یکی از این دو، یعنی [حسن] حبیبی تا به حال آثاری از گورویچ و برگسون را نیز به فارسی برگردانده است.
شاه با حالتی شگفت‌زده ادامه داد:  «چطور با تحصیلاتی در جامعه‌شناسی مدرن، می‌توان طرفدار خمینی شد؟ آنها چه می‌خواهند؟!»
ـ اعلیحضرت، این نسل جوانی که با احساس ناسیونالیستی، چه در داخل و یا خارج کشور، مخالف رژیم بودند، از اینکه می‌دیدند خود و رهبران سیاسی‌شان در داخل کشور قادر نیستند تبلوری از افکار و عقاید آنها باشند، به شدت احساس سرخوردگی می‌کردند. همکاران مصدق هم با وجودی که شخصیت معتبری داشتند و طی ۲۵ سال اخیر سلطنت، از رژیم فاصله گرفته بودند،  در حدی نبودند که بتوانند یک جنبش سیاسی توانمند را به وجود آورند. بدین‌طریق این نسل چنانچه گرایش‌های مذهبی نداشت، جذب جریانات مارکسیستی می‌شد؛ اگر گرایش‌هایی  مذهبی داشت که داشت، به جریان‌های اسلامی روی می‌آورد که آورد. نمایندگان جریان‌های اسلامی به صورت «انجمن‌های اسلامی»، در ایالات متحده و اروپا گرد هم آمده بودند. در ابتدای امر، این گردهمایی‌ها چه از نظر رژیم و چه از نظر مارکسیست‌ها، چندان جلوه نمی‌کردند و در واقع هم از سالهای ۵۰ بود که کاملاً توسعه یافتند و نضج گرفتند. انجمن‌های اسلامی از سال ۱۳۵۶ به بعد، به مرور خود را به [آیت‌الله] خمینی نزدیک کردند و موقعی که تظاهرات مذهبی در داخل کشور به شدت پا گرفت، آن‌وقت اقتدار و سلطة او را پذیرا شدند.

از سنجابی تا بازرگان
ـ «طی اقامت سنجابی در پاریس، چه اتفاقی افتاد؟ ظاهراً پس از مذاکراتش با خمینی، به این نتیجه رسید که به صورت یکی از طرفداران آیت‌الله درآید!»
کریم سنجابی که استاد دانشکده حقوق و از یاران وفادار مصدق بود، یک سال قبل از انقلاب، نامه سرگشاده‌ای را که دو شخصیت دیگر طرفدار مصدق، یعنی شاپور بختیار و داریوش فروهر هم آن را امضا کرده بودند، برای شاه ارسال کرد و طی آن، او را  از نادیده گرفتن قانون اساسی و افراط‌کاری در قدرت برحذر داشت. سنجابی تا حدی موفق شده بود جنبش ناسیونالیستی گذشته را جانی تازه بخشد.  رژیم شاه با وجود بی‌اعتمادی به طرفداران مصدق، خود را ناگزیر دید که از آنها بخواهد تا قدرت را با هم تقسیم کنند؛ اما اینها تنها با حمایت [آیت‌الله] خمینی حاضر بودند قبول مسئولیت کنند. به این دلیل بود که امید وافری به سفر سنجابی به پاریس بسته بودند. شاه هم مانند سنجابی، امیدوار بود که [آیت‌الله] خمینی متقاعد گردد. او در واقع چک سفیدی به سنجابی داده بود که بتواند با ابراز لطف آیت‌الله، یک دولت ائتلافی تشکیل دهد. 
سنجابی تصور می‌کرد [آیت‌الله] خمینی هم مانند سایر آیت‌الله‌هایی است که با به دست آوردن بعضی امتیازات سیاسی ـ مذهبی، حاضر باشد کلیه امور اجرایی را در اختیار شخصیت‌های غیرمذهبی قرار دهد؛ اما او در نوفل‌لوشاتو با مردی روبرو شد که در تصمیمش برای سرنگون ساختن سلطنت، هیچ تزلزل و انعطافی به خرج نمی‌داد. 
ـ اعلیحضرتا، باید بگویم که سنجابی تصور می‌کرد شاید موفق شود تا مذاکرات با آیت‌الله را از جایی شروع کند که بازرگان در آن شکست خورده بود؛ زیرا او نتوانسته بود در این زمینه موفقیتی کسب نماید.
ـ «بازرگان از خود آنهاست. او بدون تردید مسأله‌ای با خمینی ندارد. علاوه بر این، حق زیادی به گردن آیت‌الله دارد؛ زیرا این بازرگان بود که پای اسلام سیاسی را به دانشگاه باز کرد. او همیشه متعصبی خشک و سازش‌ناپذیر بود.»
ـ قربان، او را بد به شما معرفی کرده‌اند. هیچ‌یک از این دو صفت در مورد او صدق نمی‌کند.
ـ «آیا شما خودتان او را به خوبی می‌شناسید؟»
ـ بله، من او را خوب می‌شناسم و می‌توانم بگویم با وجودی که او اسلام را کاملا ترجیح می‌دهد و برای آیت‌الله هم احترام زیادی قائل است، مع‌ذلک اختلافات آنها با یکدیگر، به مراتب عمیق‌تر از اختلافات میان [آیت‌الله] خمینی و سنجابی است. ابتدای امر اینکه او به پاریس رفت تا در مورد مسائلی اساسی، از قبیل سرنوشت ارتش و آینده سیستم سیاسی و اداری کشور، وارد مذاکره گردد. او مایل بود که سیاست «گام‌به‌گام» را پیگیری کند تا ملت متحمل آثار مخرب یک تغییر خیلی تند و ناگهانی نشود. من می‌توانم به شما اطمینان دهم که اگر رژیم فعلی در برابر مخالفین لیبرال، انعطافی نشان دهد و با  آنها بردبار باشد، بازرگان  و دوستانش آماده خواهند بود که در اداره کشور و حل بعضی مسائل، تشریک مساعی کنند.
دستگیری چند شخصیت 
شاه ترجیح داد که موضوع صحبت عوض شود. به من گفت: «در داخل کشور چه خبر است؟ شما که از خارج آمده‌اید، وضعیت سیاسی را چگونه می‌بینید؟»
ـ موضوعی که تصمیم داشتم راجع به آن صحبت کنم، مربوط به دستگیری سنجابی و فروهر است که سه روز پیش صورت گرفت. این دستگیری، چه در داخل کشور و چه در خارج از آن، بازتاب‌های بسیار شدیدی دارد.
شاه معترضانه گفت: «سنجابی در یک کنفرانس مطبوعاتی و به هنگلام ملاقاتش با  ‌خمینی، آشکارا رژیم را مورد حمله قرار داده است و به همین دلیل دستگیر شده است.»
ـ اعلیحضرت! چه در داخل و چه در خارج کشور، همه می‌دانند که از دو ماه پیش، شما تصمیم به مذاکراتی با جبهه ملی گرفته‌اید، یعنی با سنجابی و دوستانش.
ـ «اما اطلاعیه‌ای که صادر کرده‌اند، مغایر قانون اساسی است؛ زیرا گفته‌اند که سلطنت مشروعیت خود را از دست داده است.»
ـ شما به خوبی می‌دانید که هیچ‌وقت قانون اساسی محترم شمرده نشده است. آیا این دادگاه‌ها که برای جرایم عقیدتی تشکیل می‌شوند، ربطی به قانون اساسی دارند؟
ـ «این دادگاه‌ها کسانی را محاکمه می‌کنند که متهم به اقدام علیه امنیت کشور، جاسوسی و یا تروریسم اند.»
ـ اعلیحضرت، آیا این بدان معنی است که ما در طول ۲۵ سال گذشته، هیچ متهم سیاسی نداشته‌ایم؟ تمام این محکومین، از قبیل بازرگان و یارانش، آیت‌الله طالقانی و سایر روحانیونی که هیچ ارتباطی با قدرت‌های بیگانه نداشتند، واقعاً جاسوس و تروریست اند؟ خوب می‌دانید که چنین نیست. آنها تنها کسانی هستند که می‌توانید با ایشان صحبت کنید؛ لذا زندانی کردنشان هیچ مسأله‌ای را حل نمی‌کند.
شاه که می‌خواست خود را خیلی بزرگ‌منش جلوه دهد، گفت: «با آنها به خوبی رفتار می‌شود. من دستور داده‌ام که آنها را در زندان نگه ندارند. همچنین گفته‌ایم که با  آنها مذاکره نمایند تا راه‌حلی پیدا شود.»
ـ  مورد دیگری که می‌خواستم درباره آن با شما صحبت کنم، دستگیری هویداست. 
شاه با شنیدن نام هویدا، ناگهان از جا جست.  دستگیری او و چند نفر دیگری از وزرای سابق، به اتهام مشارکت در فساد و رشوه‌خواری صورت گرفته بود، با این حال، شاه می‌دانست در طول سال ۱۳۵۶ که هویدا وزیر دربار شده بود، تمام کوشش خود را به کار بست تا علیه خطاهای مالی خانواده سلطنتی و اطرافیانش مبارزه کند و همین امر باعث شد کینه شدیدی نسبت به او احساس شود؛ به همین دلیل وقتی صحبت از هویدا به میان آمد، شاه به هیچ‌وجه احساس آرامش نداشت. زمانی که در مرداد ۱۳۵۶، جمشید آموزگار به سمت ریاست دولتی که هویدا سیزده سال مسئول آن بود، انتخاب شد و هویدا کنار رفت، شاه او را به «وزارت دربار» گماشت. در این سمت، او به فعالیت شدیدی علیه فساد حاکم پرداخت و مقررات خاصی را جهت شرکت افراد خانواده سلطنتی در امور مالی و اقتصادی، وضع نمود. شاه از آن بیم داشت که بستگان خود را ناراحت کند و لذا مدام تغییراتی در این مقررات را خواستار می‌شد. 
بالاخره مفاد این حکم زمانی قابلیت اجرا یافت که هویدا دیگر وزیر دربار نبود و برای آنکه بتواند تأثیری مثبت بگذارد، خیلی دیر شده بود.تا جایی که به شاه مربوط می‌شد، خوب می‌دانست که هویدا نسبت به او، کاملا صادقانه رفتار کرده است و اکنون که ملت قیام کرده و در پی تصفیه حساب است، نه رشوه‌خواری‌ها را می‌توان به او نسبت داد و نه سرکوب‌ها را؛ بنابراین واضح بود که به امید آرام کردن توده‌ها، از وی به عنوان سپر بلا استفاده می‌کند. در عین حال می‌دانست که این دستگیری، در محافل دولتی، ممکن بود به عنوان نشانه‌ای از قدرناشناسی شاه نسبت به کسانی که صادقانه به او خدمت کرده‌اند، تلقی شود. به این دلایل بود که نام هویدا از زمان دستگیری‌اش، کلمه‌ای بود که هیچ‌کس در کاخ، اجازه به زبان آوردنش را نداشت. این وضعیت، شاه را نگران کرده و مشتاق شده بود که بداند در محافل مختلف آن، دراین‌باره چه می‌گویند. 
گفت: «به دلیل عدم امنیتی که حاکم شده است، به نظر ما معقول‌تر رسید که او را در جایی محفوظ بداریم. در طول چند هفتة اخیر، بارها از من خواسته شده بود که اجازه دستگیری او را صادر نمایم؛ اما من موافقت نمی‌کردم، تا اینکه تیمسار خادمی به دست افراد ناشناسی به قتل رسید. به من گفته شد که این‌گونه خطرات برای هویدا هم وجود دارد؛ لذا به او تلفن کردم و گفتم که افراد نظامی به نزدش خواهند آمد تا او را به جای امنی ببرند.» گفتم: 
ـ اعلیحضرت، شما از امنیت هویدا صحبت می‌کنید، در حالی که طی ۴۸ ساعتی که از خارج آمده‌ام، شنیده ام نظامیان طرحی را برای کشتن هویدا تنظیم نموده‌اند و سپس می‌خواهند این قتل را به عنوان خودکشی در زندان جلوه دهند. اگر چنین باشد، بدون تردید مسئولیت و عواقب سنگین آن، گریبانگیر شما می‌شود. شاه وحشت‌زده گفت: «این دسیسه‌چینی برای چیست؟»
ـ برای آنکه نظامیان هرگز هویدا را دوست نداشته‌اند و تصورشان این است که از میان برداشتن او، جوش و خروش ملت را آرام می‌سازد...  همه می‌دانند که هویدا دزد نبود. فقط در مواردی که می‌دید دیگران و خصوصاً وابستگان به خانواده سلطنتی این کار را می‌کنند، چشم خود را می‌بست. حدود یک ماه پیش، یعنی شب قبل از عزیمتم به خارج از کشور، ملاقاتی با هویدا در منزلش داشتم. او تازه از سمت وزارت دربار استعفا کرده بود. من پرسیدم که آیا می‌خواهد از کشور خارج شود یا در ایران بماند؟ جواب داد:‌«می‌خواهم اینجا بمانم و از آنچه صورت داده‌ایم، دفاع کنم. خواست اعلیحضرت نیز همین است. اگر چنین باشد،» باید به او این امکان را داد که توضیحات خود را در برابر دادگاهی که از صلاحیت قضایی لازم برخوردار است، بیان کند.
چپاولگری  سلطنتی 
ـ اعلیحضرت، مورد حیاتی دیگری را باید مطرح نمایم اگرچه فکر می‌کنم موجب آزردگی خاطر شود. وقتی به پاریس رفتم، نشریه ایرانی را  مشاهده کردم با فهرستی مشتمل بر نام ۲۰۰ شرکت که همگی وابسته به «بنیاد پهلوی» هستند. تمام دیروز را به تماس گرفتن با  اقتصاددانان و یکی از وزرای سابق گذرانیدم تا از صحت و سقم این فهرست آگاه شوم. متأسفانه این متخصصان، صحت آنچه نشریه مربوطه منتشر ساخته بود، تأیید کردند! 
گفت: ‌«من که همه دارایی‌ام را به بنیاد پهلوی بخشیده‌ام و این بنیاد مسئول صرف آنها در امور خیریه و فعالیت‌های فرهنگی است.»
ـ قربان، اگر این بنیاد به هنگام تأسیس، همان کاری را می‌کرد که مورد نظر شما بود، اما به مرور به صورت یک شرکت بازرگانی خصوصی درآمده، به طوری که امروزه این امر برای هیچ‌کس پوشیده نیست.
در اینجا لازم است توضیحاتی درباره این بنیاد بدهم.  این بنیاد در سال ۱۳۳۷ تأسیس شد و سپس املاک خصوصی شاه، در اختیار آن قرار گرفت. این املاک که عبارت از ۸۳۰ دهکده با مساحتی برابر با دو و نیم میلیون هکتار بودند، به عنوان ارث پدر، از رضاشاه به محمدرضا شاه رسیده بود. رضاشاه در طول سالهای آخر حکومتش (یعنی تا ۱۳۲۰ )، به گونه‌ای مستبدانه بهترین زمین‌های کشاورزی ایران را غصب کرد که بخش اعظم این زمین‌ها، در مناطق حاصلخیز سواحل دریای خزر واقع شده بودند. بعداً شاه این زمین‌ها را با قیمت نسبتاً نازلی، در اختیار کشاورزانی که بر روی آنها کار می‌کردند قرار داد. منافع حاصل از فروش اینها بود که به بنیاد پهلوی منتقل شد.
اموال بنیاد، در وهله اول، از طریق بانک عمران کسب می‌شد که در سال ۱۳۵۷، سرمایه آن بیش از شش میلیارد فرانک بود. خود این بانک کارگزار تعداد زیادی از بانک‌های دیگر و شرکت‌های بیمه ایرانی به شمار می‌رفت. ۸۰درصد شرکت بیمه ملی، به این بانک تعلق داشت که در ادارات دولتی، لقمه‌های چربی را تصاحب کرده بود؛ ازجمله انحصار «شرکت ایران اِیر» را که درآمد سالیانة خالص آن، به ۳۰ میلیون فرانک بالغ می‌شد. بنیاد همچنین سهامدار شرکت‌های تولید قند، سیمان، اتومبیل و مؤسسات بزرگ ساختمانی فعال بود. به علاوه مالک زنجیرة وسیعی از هتلها و کازینوها بود؛ به طوری که می‌توان گفت تقریباً انحصار این امور، در اختیارش قرار گرفته بود. در سال ۱۳۵۲ ساختمانی را در خیابان پنجم مَنهَتن [نیویورک] خرید که پنجاه طبقه بود و می‌خواست آن را به شرکت‌های دولتی ایرانی و سازمان‌هایی که دفاتری در نیویورک داشتند، اجاره دهد. 
اکثر این فعالیت‌ها با عنوان بنیاد پهلوی صورت نمی‌گرفت، بلکه تحت پوشش دیگری انجام می‌شد و نتیجه آنکه نه تنها مردم از وجود آنها اطلاعی نداشتند، بلکه خود مسئولان دولتی هم سردرگم شده بودند. این ابهامات نه تنها کمکی به خانواده سلطنتی نمی‌کرد، بلکه کاملا برعکس، موجب افزایش شایعاتی می‌شد که وجه مالی و تجارتی بنیاد را چشمگیرتر می‌ساخت.  من شخصاً چند سالی بود که اعتقاد داشتم این فعالیت‌های مشکوک، موجبات اضمحلال سلطنت را در ایران پدید می‌آورند.  به شاه گفتم: 
ـ جریانات بنیاد، همیشه طرفداران سلطنت را بیش از مخالفین آن به خود مشغول داشته است.
با حالتی شگفت‌زده پرسید: «چرا؟»
ـ به دلیل آنکه طرفداران شما فکر می‌کردند اگر این روحیة منفعت‌طلبی، خانواده سلطنتی را در بر گیرد، از درون به آن صدمه می‌زند و موقعیت تاج و تخت، غیر قابل دفاع خواهد شد. مخالفین شما اعتقاد داشتند که هر چه اوضاع فاسدتر و آلوده‌تر شود، فعالیت‌هایشان آسان‌تر به نتیجه خواهد رسید.
شاه گفت: «بنیاد به فعالیت‌هایی دست می‌زد که بخش خصوصی، هیچ‌گاه جرأت نزدیک شدن به آنها را به خود نداده بود؛ برای مثال، در مورد صنعت هتل‌سازی که هیچ سرمایه‌گذاری را  جلب نمی‌کرد، بنیاد به این کار دست زد تا کشور را دارای زیربنایی نماید که شایسته شهرت آن است. برای تشویق در امر صنعت سیمان‌سازی و قند، آن هم در مناطق محروم و فاقد آن، بنیاد پیشقدم گردید.»
ـ اعلیحضرت، از زمان افزایش درآمدهای نفتی، دولت خود به راحتی قادر است به این گونه فعالیت‌ها بپردازد. با توجه به احترامی که سلطنت باید نسبت به خود در مردم ایجاد کند، این امر قابل درک نیست که چرا اعلیحضرت در این نوع فعالیت‌ها دخالت دارند و چرا شما باید به عنوان الگویی جهت سرمایه‌گذاری‌های اقتصادی درآیید؟ شما دارای مسئولیت بسیار بزرگی هستید که توان اخلاقی فراوانی را باید در وجود خود داشته باشد. چنین فعالیت‌هایی آن را تضعیف می‌کند. امروزه مردان کار و تجارت، در وجود شما رقیبی [برای خود] می‌بینند...  همین افراد هستند که به هنگام ضیافت‌ها، به گونه‌ای اغراق‌آمیز از فعالیت‌های تجاری خانواده پهلوی سخن می‌گویند. خارجی‌ها، تجار، دیپلمات‌ها و خبرنگاران تمام دنیا، به محض ورود به تهران، در جریان این امور قرار می‌گیرند.
گفت: «برای خاتمه‌دادن به تمام اینها، چه باید بکنم؟»
ـ به صورت بلاعوض آنچه دارید، بخشش کنید. به این وسیله حسن نیت خود را به مردم نشان می‌دهید. شما باید هم از اموال و دارایی‌تان در ایران و هم در خارج از کشور، بگذرید. شما می‌توانید اموالتان را در اختیار وزارت آموزش و پرورش قرار دهید تا منافع حاصل از آنها، به مصرف بهداشت و آموزش فرزندان کشور برسد؛ اما برای اینکه اشتباه بنیاد مجدداً رخ ندهد، باید همه چیز را تحت نظر دولت قرار دهید.
ملی کنید
ـ «مال بقیه را چه کار کنم؟»
ـ می‌توانید فرمان ملی شدن آنها را صادر کنید.
این راه حل، قدری او را ترساند و گفت: «چه کسی این حق را به من می‌دهد؟ فکر نمی‌کنید علیه چنین زورگویی اعتراض خواهند کرد؟»
ـ اعلیحضرت، اولاً  که منظور، هر مالی نیست؛ و دیگر اینکه آنها جرأت اعتراض نخواهند داشت. آنها می‌توانند شما را وکیل نمایند که اموالشان را در اختیار بگیرید و یا از دولت بخواهید تحقیقی درباره اموال آنان صورت دهد، سپس قانونی را به مجلس پیشنهاد کنید که بر اساس آن، آنچه از مایملک آنها نامشروع تشخیص داده می‌شود، ملی اعلام کند.
ـ «آیا آنها معترض نخواهند شد؟»
ـ اعلیحضرت، آنها این ثروت را به طور قانونی به دست نیاورده‌اند، بلکه صرفاً از طریق روابط کسب نموده‌اند. مثالی می‌زنم: از دو روز پیش، روزنامه‌ها نوشته‌اند که شورای مدیریت یک شرکت ساختمانی با عنوان «مهستان»، تحت تعقیب قرار دارند؛ اما شما می‌دانید که والاحضرت اشرف سهامدار بخش اعظم این شرکت است؟ 
ـ «آن‌طوری که به من گفته، او تمامی سهم خود را فروخته است.» 
ـ قربان، این سهم را از کجا آورده است؟ چند سال پیش، وزیر کشاورزی طی حکمی، میلیون‌ها مترمربع از زمین‌های حومه شمال غربی تهران را به طور رایگان، در اختیار بنیاد پهلوی قرار داد تا در آن، آپارتمان‌هایی جهت خانواده‌های کم‌بضاعت ساخته شود. والاحضرت اشرف در آن هنگام شرکتی ساختمانی تأسیس کرد که سرمایه اصلی اش از فروش مقداری از این زمین‌ها که با نرخی ارزان از بنیاد خریداری و با قیمت روز فروخته شده بود، تأمین گردید! همین شرکت قراردادهایی با یک شرکت ایتالیایی بست که ۳هزار مسکن بسیار لوکس بسازد و در همان حالی که هنوز به صورتِ نقشه اند، به قیمت گزافی به فروش برساند. امروز به دنبال شکایت‌ خریداران، شرکت تحت تعقیب قانونی قرار گرفته است؛ لذا تا اینجا والاحضرت با استفاده از زمین‌هایی که به طور نامشروع به دست آورده است،‌چند میلیونی منفعت کرده‌اند و این در حالی است که از تحویل این ساختمان‌ها که هنوز بر روی نقشه باقی مانده‌اند، خبری نیست! 
احساس کردم شاه در سکوت ناراحت‌کننده‌ای فرورفته است، اما ادامه دادم: 
ـ من مطمئنم که طرحهای این شرکت را در نظر شما، بسیار مشعشع جلوه داده‌اند و این باور را در ذهن شما به وجود آورده‌اند که به زودی در حاشیه تهران و در کوهپایه‌های البرز، شهر جدیدی ساخته خواهد شد که از نظر معماری و شهرسازی، همسان‌ شهرهای جدید غربی خواهد بود. 
شاید هم به منظور تحت تأثیر قرار دادن هر چه بیشتر، مهندسان ایتالیایی که به دعوت والاحضرت به ایران آمده‌اند، ماکتی از این شهر جدید را به شما نشان داده باشند. 
ـ «درست است. ماکت‌هایی دیدم که به نظرم جالب آمد؛ این افراد به من گفتند که از سرمایه کافی برخوردار نیستند و امیدوار بودند که من به بانک‌ها دستور دهم تا اعتباراتی در اختیارشان بگذارند.» 
ـ این افراد علاوه بر نمایشی که برای شما دادند و پس از اینکه با نیرنگ، زمین‌هایی را که قیمتشان در بازار آزاد بسیار زیاد بود به دست آوردند و پول خریداران آینده را نیز به جیب خود ریختند، موفق شدند اعتبارات خاصی را هم از بانک‌های مختلف دریافت دارند.  افراد خانواده شما، خصوصاً والاحضرت غلامرضا، از بحران مسکن استفاده شایانی کرد. با توجه به اینکه شهرداری جز در محدوده‌ای مشخص و یا تحت ضوابطی خاص، جواز ساختمان صادر نمی‌کند، ایشان توانستند نظر شهردار تهران را جلب کنند و برای ساختمان، در محلی که بیشترین منافع را عاید می‌کند، جواز دریافت دارند. به همین علت بود که نیک‌پیِ بیچاره ـ شهردار قبلی تهران ـ به اتهام فساد و ارتشا، همراه هویدا و سایر وزرای سابق،  به دستور خودتان دستگیر گردید. او که می‌خواست مقررات شهرداری را در مورد ساختمان بدون مجوز در مناطق شهرداری اِعمال کند، بولدوزرها را برای تخریب خانه مستمندان می‌فرستاد؛ در حالی که برای ساختن شهرک‌های جدید، نسبت به شرکت‌های وابسته به افراد خانواده سلطنتی، استثنائاتی قائل می‌گردید!
شاه به فکر فرو رفت و من ادامه دادم: 
ـ این انحصاری که به صورت غیرقانونی در اختیار بعضی‌ها قرار گرفته بود، موجب بالا گرفتن بحران مسکن و صعود سرسام‌آور قیمت‌ها شد. مطمئناً این امر یکی از دلایل ناخرسندی اهالی پایتخت است که انقلابیون از آن بهره‌برداری می‌کنند. وزیر اقتصاد سابق(عالیخانی) به من گفت: «این برجهایی که می‌توان از تپه‌های شمال تهران مشاهده کرد و به تازگی ساخته شده‌اند، بدون استثنا با مشارکت افراد خانواده سلطنتی برپا شده ‌اند!» 
شاه با حالتی نگران گفت: «آیا این واقعیت دارد؟» 
ـ بخش اعظمش، بلی اعلیحضرت. بخش اعظم حیف و میل‌های خانواده سلطنتی، از اموال دولتی بوده است. اجازه دهید چند موردی را بیان کنم. در سال ۱۳۵۶، شهبانو اعضای شورای عالی تحقیقات علمی را گرد آورد تا مدت دو روز، جوانب مختلف یک سیاست علمی و تکنولوژی را برای کشور، مورد بحث قرار دهند. زمانی که من و چند تن دیگر از اعضای شورا، مسأله انتقال تکنولوژی و لزوم درنظر گرفتن شرایطی محدودکننده را در قراردادها با شرکت‌های خارجی مطرح کردیم، ملکه به طور سربسته گفت که: «بدبختانه این مورد قابل بحث نیست و  تحت هیچ عنوانی نمی‌توان در این نوع قراردادهای خارجی دخالت کرد!»
زمانی که ریاست «مؤسسه تحقیقات و برنامه‌ریزی آموزشی و علمی» را عهده‌دار شدم، گزارشی برای شهبانو فرستادم. من قبلاً از جیمز هاریسون، معاون سابق رئیس کل یونسکو در امور علمی و تکنولوژی،  دعوت کرده بودم که به اینجا بیاید. او دو ماه در تهران ماند و قراردادهای شش طرح مهم را که دولت با شرکت‌های خارجی بسته بود، بررسی کرد (مانند پتروشیمی، انرژی هسته‌ای، آلومینیوم و غیره). او در گزارشش قید کرد که: در تمامی این قراردادها، بیشتر از خارجیان استفاده شده است و تأکید کرد: «چنانچه شما به طور جدی شرایط انتقال را مورد مذاکره قرار ندهید، همیشه به تکنولوژی غرب وابسته خواهید ماند!» به نظر شما، آیا در مذاکرات مربوط به این قراردادها، جوّ حاکم به شدت آلوده به سودجویی‌های شخصی نبوده است؟ مثالی دیگر می‌زنم: به هنگام خروج از این شورای عالی، با اکبر اعتماد (رئیس سازمان انرژی اتمی) و رضا قطبی(مدیرعامل تلویزیون و پسردایی ملکه فرح) به کوه رفتیم. از اعتماد پرسیدم: «چرا موفق نمی‌شوید در قراردادهایتان با شرکت‌های خارجی، شرایط محدودکننده‌ای بگنجانید؟» پاسخ داد: وجه‌المصالحه‌های مالی بسیار زیاد و منافع اشخاص پرنفوذ، از آزادی مذاکرات می‌کاهد؛ مثلاً موقعی که جریان خرید مراکز اتمی پیش آمد، ما خود را تحت فشار والاحضرت اشرف احساس می‌کردیم که می‌خواست پیشنهاد یک گروه آلمانی را بپذیریم؛ در حالی که مبلغ این پیشنهاد، یک میلیارد فرانک بیشتر از سایر مؤسسات خارجی بود. چند روز پیش از آن، آموزگار که نخست وزیر بود، اعتماد را به دفتر خود احضار کرد و متذکر شد که: «نظر والاحضرت حتماً باید تأمین گردد!» در حالی که اعلیحضرت خودشان اعتماد را به این سمت گماشته‌اند و می‌دانند که او، هم باصلاحیت است و هم درستکار، چرا باید چنین فشارهایی وجود داشته باشد؟
چند سالی است که دولت با یک شرکت کانادایی، قرارداد نصب و تجهیز یک کارخانة کاغذسازی را در شمال ایران منعقد کرده است. مبلغ قرارداد، نزدیک به ۸۰ میلیون دلار بود. چندی بعد، شرکت کانادایی، والاحضرت عبدالرضا را در این کار شریک می‌کند. او نیز از وزیر دارایی می‌خواهد که مبلغ ۲۰ میلیون دلار را به عنوان افزایش قیمت، از دولت ایران درخواست کند. شرکت کانادایی هم متقابلاً حدود ۱۲میلیون به حساب والاگهر واریز می‌کند. 
ملاحظه می‌فرمایید قربان، بدبختانه همیشه با همان آدمها سر و کار داریم و موارد سوء استفاده‌ها هم بسیار زیادند.  افراد هم قادر نیستند علیه خانوادة سلطنتی شکایتی کنند! 
شاه سعی کرد تا موارد فساد خانواده‌اش را ناچیز نشان دهد و گفت: «این‌گونه حیف و میل‌ها و رابطه‌ها، خاص کشور ما نیست. در کشورهای دیگر، چه اروپایی و چه آمریکایی هم، موارد آن زیاد است. اغلب می‌شنویم که افراد پرنفوذ، سناتورها، نمایندگان و یا وزرا، در کشورهایی چون آمریکا، انگلستان، ایتالیا و فرانسه، در رشوه‌گیری‌های کلان شرکت داشته‌اند.» 
ـ اعلیحضرت، نخست اینکه مواردی را که قید کردم، خطاهای ناچیز به حساب نمی‌آیند. دیگر اینکه در کشورهایی که ذکر فرمودید، تقسیم قدرت وجود دارد. احزاب سیاسی، مجلس، قوه قضائیه، مطبوعات، رقابت مؤسسات، شهرداری‌ها و غیره، همه فعالند. در حالی که در ایران، قدرت متمرکز است و همه چیز از اعلیحضرت نشأت می‌گیرد. پس باید خیلی محتاط بود. این احتیاط‌کاری، بهایی است که باید برای قدرت‌تان بپردازید. 
ـ با شما موافقم. ما باید حافظ منافع ملی باشیم و اجازه ندهیم وجه‌المصالحه قرار گیرد. از طرفی، باید نهایت احتیاط را به خرج دهیم؛ زیرا در زیر نظر همگانیم. به همین دلیل، از شما می‌خواهم که همه اینها را به شهبانو هم بگویید. هر چه سریعتر به دیدن او بروید. 
 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی